تبليغاتX
تلخ وش

شکسته در نگاه تو طلوع ها غروب ها

کنار رفته باور حضور هر چه خوب ها

درخت استوار من تو مانده اي و بعد از اين

سياه زخم کهنه از هجوم دارکوب ها

خزان چکانده خويش را به چشم هاي روشنت

و در به در بهار در شمال ها جنوب ها

ببين درون باغ کوچک حياط خانه مان

پس از تو جاي شاخه گل شکفته خاکروب ها

نگاه تو هزارآيه آفتاب و آينه

جداي زيور و زوار و قاب و نقره کوب ها

سرود سرخ تيشه ريشه را نشانه مي کند

و بعد مي درد درخت را به تکه چوب ها

حريم تنگ خانه ها به قرض و دزدي و دروغ

بکوچ از ديارمان به سرزمين خوب ها  

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:26  توسط الهام خوشدل  | 

شکسته بغض غزلهايت تويي که زخم غزل داري

شکسته بغض غزلهايت تويي که زخم غزل داري

تويي که زخمي ديروزي به چشم طعم عسل داري

شکوفه زار تنت انگار حريق خورده و مي سوزند

تويي که جاي گلايل ها هزار بغض بغل داري

کسي که منتظر ما نيست زمين به عشق تو دل بسته

تويي نيامده صدها چشم به کوچه باغ محل داري

جهنمي است پر از تکرار تمام روز وشب آدم

تويي که جاي خزان درد بهشت عزوجل داري

ببين که ماه مني يا نه طلوع برکت خورشيدي

تويي که در نگهت گويا هزار تکه زحل داري

خلاصه مي کنمت برگرد تو اي خلاصه ي خوبي ها

تويي که قصه ي باراني تويي که زخم غزل داري

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:9  توسط الهام خوشدل  | 

شروع شد غزل از لحن زني که لهجه ي باران است

شروع شد غزل از لحن زني که لهجه ي باران است

زني که تره ي گيسويش به دست باد پريشان است

تمام شعر مرا پر کرد زني که شاعر دلتنگي است

زني که بوي غزل دارد زني که جذبه ي امکان است

چقدر گرم در آغوشت خزان ثانيه ها سبز اند

و بي حضور تو اين قايق اسير وحشت طوفان است

بهار زخمي تقويمم که رد پاي تبر دارد

دخيل بسته به چشمانت که رود جاري ايمان است

زني شبيه تو يعني زن و دستمايه ي يک اعجاز

زني که در رگ تاريکي نماد بارز عصيان است

شکوفه هاي تبسم گاه ز عمق حادثه مي ميرند

ولي کنار شما بانو ستون حادثه ويران است

به نام توست تمام من و اين غزل غزلي از زن

زني که حرمت دستانش چو آيه آيه ي قرآن است

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط الهام خوشدل  | 

دیگر برای باورتان گل نمی دهند ، گلهای شمعدانی این باغ بی بهار

دیگر برای باورتان گل نمی دهند ، گلهای شمعدانی این باغ بی بهار

یعنی که مدتی است نگاهت تکانده است ، ریز شکوفه های غزل را ز شاخسار

می ترسد از ادامه خود لحظه هایمان ، وقتی شکفته فاصله ها روبروی عشق

حتی ندیده ثانیه ها غرق در سکوت ، تعبیر کرده اند مرا تلخ و ناگوار

بیهوده بود قصه زیبای زندگی ، این که مدام غرق شکفتن شویم و بس

با هر بهانه رام دل تنگ ما نشد ، افسار بادبادک صد رنگ روزگار

در هم شکست بال و پرم را خزان گرفت ، باغی که از نگاه غزل ریزمان شکفت

اقلیم انحصاری دل بعد مدتی  ، آماج تیربار تو شد از یمین ، یسار

شاید تمام قصه همین است این که ما ، بر دور بی نتیجه ی خود چرخ می زنیم

هی چرخ می زنیم و زمین چرخ می زند ، بر این مدار کهنه ی  تکرار انتظار
2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:41  توسط الهام خوشدل  | 

دو چشم رو به روي هم ، بهار چشمهاي مان

دو چشم رو به روي هم ، بهار چشمهاي مان

شكفته در خزاني از حصار، چشمهاي مان

تو تلخ مي شوي و من صليب بر نگاهتان

و ميرود غزل غزل به دار چشمهاي مان

از آفتاب چشممان اميد رويشي خطاست

كه مي كشد زبانه از شرار چشمهاي مان

نگاهمان چه زود بوي كهنگي به خود گرفت

و مدتي است مانده در غبار چشمهاي مان

درخت ما شدن به جاي عشق ميوه مي دهد

شكوفه هاي زرد انزجار چشمهاي مان

نشسته روي ساعت اتاق، بي تفاوتي

و خسته از هجوم انتظار چشمهاي مان

تسلسل است و فصلي از عبور لحظه هاي سرد

و چرخ مي زند بر اين مدار چشمهاي مان

ببين كه سرخ مي شود دقايق از حضورمان

و باز مي دهد گل انار، چشمهاي مان

من تو از عقوبت زمين شكسته بال مان

و شعر كوچ كرده بي قرار چشمهاي مان

هواي سرزمين مان دچار لخته هاي ابر

طلوع آفتاب را ببار چشمهاي مان

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:36  توسط الهام خوشدل  | 

چرا نصيب من و تو دو چشم باراني است

چرا نصيب من و تو دو چشم باراني است

هميشه چشم و دل از حجم غصه گرياني است

بگو چرا چگونه بگو كه نفرت كيست

كه كاخ روشن رويام رو به ويراني است

تو كيستي كه نگاهم براي آمدنت

به خانه ي سيه انتظار مهماني است

بگو بهانه چه بود اين كه نو عروست را

به چار ميخ كشيدند و حال زنداني است

كجاست آن همه اعجاز عشق فرهادم

ببين كه قسمت شيرين قصه عرياني است

و سهم بودن من با تو چيست وقتي كه

حقيقتم به گناهي نكرده قرباني است

مگر چه بود تقاص گناه عاشقيم

كه راز بخت سپيدم دروغ پنهاني است    

  چگونه اين همه تشويش را فراموشي

مگر كسي كه اسير تو شد خياباني است

و ابلهانه ترين منطق است خاموشي

به پاسخ دل اين زن كه در پريشاني است ن

تو را به هر چه خدا در مرام و مسلكتان

بگو تمام كنم حال شعر طوفاني است 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:10  توسط الهام خوشدل  | 

شروع با تو بكش ماده نهنگت را

شروع با تو بكش ماده نهنگت را

بزن به بال عبورم هميشه  سنگت را

 تمام قصه همين نيست اين كه دلتنگي

 به چار ميخ كشيده است قلب تنگت را

 هجوم شر حوادث كه زاده ي بشري است

 سياه خط زده زيبايي قشنگت را

 ببين كه عشق همين زخم كهنه ي كاري

 زمين زده تن بيچاره ي پلنگت را

 تو را كجاي غزل جا كنم زماني كه

 به صلح هم نكشاندي هنوز جنگت را

من و تو زاده ي يك درد تلخ  مشتركيم

 بكش عزيز دلم ماشه ي تفنگت را

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:26  توسط الهام خوشدل  |